لطفا" با کفش وارد این پست نشوید!
نکته 1: این روزها اصلا" در حال و هوای شعر نیستم و این دو شعر را صرفا" برای خالی نمادن عریضه گذاشته ام.
نکته 2: اگرچه من در حال و هوای شعر نیستم ، ولی یقینا" شما در حال و هوای شعر هستید و شعرها را نقد خواهید کرد.
نکته 3: عرضی نیست!
دارم به شعرهای بدم فکر می کنم
دارم به بیت های قشنگی که هیچ وقت...
هی بی دلیل توی سرم وول می خورند
تصویرهای مبهم و منگی که هیچ وقت...
همرنگ چشم های تو شد خواب های من
مشکی ترین خیال ، نه ! رنگی که هیچ وقت...
دارد خیال می کند این خواب با تو است
این قلب ساده لوح و سنگی که هیچ وقت...
شاید که رسم تازه ای از زندگی شده ست
زخمی شدن به دست پلنگی که هیچ وقت... ↓
آهو نبوده ای تو و بیهوده می دوم
اصلا" تو زنده ای؟! نه ! تو سنگی که هیچ وقت...
■ ■ ■
شاعر شکست می خورد از چشم های تو
مغلوب زخم خورده ی جنگی که هیچ وقت...
آب دهانت را قورت بده!
«توی هر جمعه خودکشی کردم»*
بعد این پنجشنبه های لجن
هفته هفته به گریه افتادند
برگ تقویم های تو در من
سال ها من تو را ورق زده ام
لای این بیت های پاییزی
بیت بیتِ امید شعرم را
برگ برگ از دلم تو می ریزی
بیست و نه بار توی آبانم
چشم های بهاریم بارید
بیست و نه بار رد شدی از عشق
خنده ات توی باد می پیچید
توی این بادها غرورم را
خنده هایت به باد می دادند
عقربک های نحسِ آبان را
تا دلم امتداد می دادند
خُرد هی می شدم به زیر لگد
کفش هایت مرا بغل می کرد
بند بندِ وجود پوچم را
زیر رگبار بوسه حل می کرد
فصل ها را قدم زدی با من
«من» ولی زیر پات می پوسید
عاشقت توی سردی دی ماه
صورت سرد مرگ را بوسید
سال ها از کنار هم می رفت
سال های همیشه بارانی
فصل ها را به هم زدی در من
یا که پاییز یا زمستانی
توی هر جمعه خودکشی کردم
بین این بیت های تکراری
بیست و نه بار رد شدی از عشق
بیست و نه بار... بی من انگاری
*«توی هر هفته خودکشی کردم» : سید مهدی موسوی
یک عمر به دنبال پزشکی بودم